اخبار,اخبارسیاسی,صادق طباطبایی

وقتی مهدی بازرگان نخست‌وزیر دولت موقت شد، با هماهنگی امام (ره) و به جهت رفاقت دیرینه‌اش با مرحوم مهدی بازرگان، طباطبایی به وزارت کشور رفته و نخستین معاون سیاسی - اجتماعی وزارت کشور شد.

روزی که بختیار در گوشه‏‌ای از تهران حاضر شده بود که آهن گداخته را از دست شاه ایران بگیرد و در جست‌وجوی نام، شمشیر در هوا بچرخاند و حلقه معتمدی برای نجات سلطنت تشکیل دهد؛ شاید نمی‌دانست تا فرود هواپیمای«حلقه پاریس» یا بازگشتگان از نوفل‎لوشاتو و «سازندگان حکومتی جدید»، به‌همراه رهبر انقلاب، بر زمین تهران، ١٧روز بیشتر باقی‌نمانده.

به گزارش شرق، ٢٣دی‏ماه ١٣٥٧، نخستین‌روز نخست‎وزیری بختیار در دوران آشوب بود و پرواز انقلاب، روز ١٢بهمن در فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست و در کنار مسافر اصلی آن-امام خمینی- سیداحمد خمینی که بعدها طباطبایی به نقش فراموش‌شده او در انقلاب اشاره می‌کند، سیدصادق طباطبایی، ابراهیم یزدی، صادق قطب‏‌زاده، ابوالحسن بنی‏‌صدر، حسن حبیبی، جلال‌‏الدین فارسی، مصطفی چمران و... همراه بودند. چندنفری که بعدها در صف نامزد اولین رییس‌جمهوری ایران قرار گرفتند؛ اگرچه بعضی از این مسافران، در آینده سیاسی خود بی‌‏شباهت به یکدیگر بودند و تا حد زیادی از هم دور.

اما در این میان، عده‏‌ای چون طباطبایی چندان شور و هیجانی برای جلب‌توجه به‌کار نبرده‏ بودند؛ اگرچه در اولین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری، او یکی از ٩٦نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری بود که ٥٠هزار رای در صندوق داشت؛ رایی که شاید مردم عادی به‌دلیل ظاهر متفاوت صادق، سهمی هرچند نامشخص در آن داشتند. جدای از او ابوالحسن بنی‌صدر، احمد مدنی، داریوش فروهر، صادق قطب‌زاده، حسن حبیبی، کاظم سامی، حسن آیت، صادق خلخالی، محمد مکری، صفرعلی خلیلی، ازجمله نامزدهای اولین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران بودند.

طباطبایی بعد از مشخص‌شدن نتایج آرای اولین انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران و غروب دولت موقت، مسیر دیگری را در سیاست پیش می‏گیرد؛ او از سپهر سیاسی ایران تا زمان جنگ ایران و عراق دور می‎شود و فعالیت سیاسی و اجرایی را کنار می‌گذارد. او به ماهنامه «اندیشه پویا» می‏‌گوید: «خیلی توی ذوقم خورده بود. آنچه را سر مهندس بازرگان آمد. شیوه اداره کشور بعد از دولت موقت با سازوکار مدیریتی ما سازگار نبود.» او همیشه به مهندس بازرگان احترام می‏‌گذاشت و گاه با بازرگان قیاس می‌شد.

 

طباطبایی در جلد اول خاطرات خود از دیدارش در سال١٣٤٧، با دکتر بهشتی در هامبورگ می‏‌نویسد که آیت‌الله بهشتی به او می‏‌گوید «ما در کشورمان به چهره‌هایی نظیر مهندس بازرگان نیاز داریم که با علوم و فنون روز آشنا باشند و از نظر عقیدتی پخته باشند، این استعداد را من در شما می‏‌بینم و دلم می‌خواهد شما را مهندس بازرگان دوم ببینم.» بالاخره بعد از ٢٧٥روز با غروب دولت موقت، زمان عزلت‏‌گزینی از سپهر سیاسی برای طباطبایی نیز فرا رسیده بود.

 فرود هواپیمای انقلاب
بالاخره پرواز انقلاب بر زمین تهران فرود آمد؛ پروازی مهم و سرنوشت‌‏ساز. صادق طباطبایی درباره این پرواز می‌‏نویسد: «وقتی هواپیما به پرواز درآمد، در دل همه ما شور و ولوله عجیبی بود. بعضی‌ها سال‌ها بود به ایران نیامده بودند و من دوازده‌سال بود که از ایران دور بودم. در هواپیما جنب‏‌وجوش خاصی بود.» اما امام آرام بود.

 

 

برای همین وقتی آقای محتشمی به قسمت بالای هواپیما، محل استراحت امام، آمد و یادداشتی به امام داد و گفت «نقل است که به هنگام دلهره و اضطراب این دعا خوانده شود و پایین رفت. بعد از رفتن ایشان، امام آن یاداشت را بدون آنکه به آن نگاه کنند، تاکرده و زیر پتوی خود گذاشته و نشان دادند که چقدر اضطراب و التهاب دارند؛» اضطرابی که در ذهن حاضران با استقبالی باشکوه از مسافران هواپیما به لحظات تاریخی و به‌یادماندنی‌ای بدل شد: «هیچ‌گاه فراموشم نمی‌شود. گویی فضا در ذهن من چیزی نبود که با چشم می‏دیدم، مثل یک رویا بود.»

 

بعد از رسیدن پرواز انقلاب به تهران، طباطبایی با مینی‏‌بوس شماره٩، به‌همراه برادر کوچک‌ترش عبدالحسین، مهندس فریدون سحابی، دکترحسن حبیبی و چندنفر از دوستانش در حسینیه ارشاد به‌دنبال ماشین بلیزر-حامل امام- به‌سمت دانشگاه تهران می‌روند، اما در میان راه متوجه می‌شوند امام در بهشت‏زهرا سخنرانی می‌کنند و آنها از رفتن به بهشت‏زهرا در میان ازدحام جمعیت منصرف شده و به منزل برادر دیگر خود مرتضی می‌روند تا دیداری تازه کنند.

در مسیر هدف
دکتر علی‏اکبر صادقی، استاد حقوق دانشگاه شهیدبهشتی در مقدمه خاطرات سیاسی، اجتماعی طباطبایی می‌‏نویسد: «باری نخستین‌فرزند از نخستین‌داماد و نخستین‌دختر مرحوم آیت‌الله صدر، پسری بود که بعدها عنوان نخستین‏های افتخارآمیز دیگری را هم در دانش و هنر و بسیاری از ارزش‌های انسانی حایز گردید. نسبتی که این نوباوه نوای خاندان صدر و سلطانی از پدران و اجداد ارجمند خود داشت، استعدادی شگرف در او گذاشته بود که از همان ابتدا در ناصیه‎اش درخشان و مشخص بود تا آن زمان که به سن آموزش رسید و در مدرسه باقریه قم ثبت‌نام شد.

 

کلاس‌های دبستان را یکی پس از دیگری - و حتی دوکلاس در یک‌کلاس- و با سرآمدی بر همگنانش به پایان برد و به دبیرستان دین و دانش رفت که در همان سال توسط مرحوم دکتربهشتی تاسیس شده بود.» او در سال آخر از این‌دبیرستان به‌دلیل علاقه به رشته علوم‌طبیعی راهی دبیرستان حکمت می‌شود و بعدا برای ادامه‌تحصیل در رشته شیمی قصد سفر به آلمان می‌کند.  او در زمانی نزدیک به ٥٠سال حضور در سپهر سیاسی ایران به‌عنوان روحانی‏زاده، دانشجوی ایرانی، فعال سیاسی، بنیانگذار انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا، آمریکا و کانادا و دبیر روابط بین‌الملل آن سازمان، همکاری با فصلنامه ارگان «مکتب مبارز»، نشریه «قدس» و «کرامه» در دوران دانشجویی، همکاری با «کمیته فلسطین» انجمن اسلامی، عضو سابق نهضت آزادی ایران، رفیق ملی‏-مذهبی‏ها، روشنفکر انقلابی کلاسیک، مترجم کتاب‌های انتقادی نیل پستمن با عنوان«تکنوپولی» و «زندگی در عیش، مردن در خوشی» و معتمد امام و «محرم اسرار انقلاب» حضور مداوم دارد اما بدون جنجال.

انتصاب مهندس بازرگان
اعلام نخست‏وزیری بازرگان و پایان‌گرفتن دوران ٣٧روزه بختیار فرا رسیده بود. مردم بختیار را یادگار وفادار مصدق ندیدند. اما بازرگان را دیدند، طباطبایی در جلد سوم خاطرات خود می‏نویسد: «یادم هست که عصر یکشنبه ١٥بهمن بود که آقای فریدون سحابی تماس گرفت و گفت فردا ناهار همه دوستان در منزل مهندس بازرگان جمع هستند. شما هم به آنجا بیایید. من و آقای حبیبی و آقایان قطب‏زاده و کریم‏پناهی رفتیم، حدود ٤٠‏، ٥٠نفر در آن جلسه بودند. کادرهای بالای نهضت آزادی و افرادی که در انقلاب صاحب چهره و نقش بودند.

 

در این‌جلسه به افرادی برخوردم که برخلاف انتظار من دارای روحیه‏ای بسیار تند و انقلابی بودند، به‌طوری که به دفعات نگاه پرس‏وجوگر من، با دکتر حبیبی و دکترخداپناهی تلاقی می‌کرد.» قرار بود حکم انتصاب نخست‏وزیر همان‌روز در مدرسه رفاه به مهندس بازرگان ابلاغ شود. «اگرچه عده‏ای از کادر مرکزی نهضت آزادی موافق نبودند که آقای بازرگان ریاست دولت موقت را برعهده بگیرد. با این استدلال که الان شرایط بسیار پیچیده و بحرانی است. عده‏ای معتقد بودند که آقای مهندس بیشتر وقت خودش را صرف ارتقای فکری و سیاسی مجموعه جریانات جامعه کند. عده‏ای نیز دلیل مخالفت ورود نهضت آزادی را در کارهای اجرایی به گفته و نظر آیت‏الله طالقانی مستند می‌کردند.»

 طباطبایی در بخشی از خاطراتش می‏نویسد: «من علی‏رغم اینکه به نهضت آزادی سمپاتی داشتم اما خیلی راحت درباره آن اظهارنظر می‌کردم. در نجف وقتی با امام دیدار داشتم، در دیداری که نیمه‌دوم سال١٣٥٧ بود، بحث کشیده شد به مسایل ایران. من در آنجا گفتم دوستان ما در خارج از کشور، حتی آنهایی که با نهضت نزدیک هستند از آقای بازرگان گله‏مندند و بعضی از اظهارنظرهای ایشان را نمی‏پسندند. امام گفتند مساله آقای بازرگان را به من محول کنید. مبادا در انجمن‌ها به ایشان توهین بشود.

 

ایشان بسیار مورد احترام قرار بگیرند و مورد اعتماد آقایان باشند و آن‌گله‌ها مساله‏ای نیست.» طباطبایی خود به مهندس بازرگان ارادت داشت و برای همین وقتی در نخستین سفر خارجی نخست‏وزیر به‏منظور شرکت در جشن استقلال الجزایر در پاسخ شوخی ای که گفته شد: «مهندس چگونه با این همه دشمن و مخالف تهران را رها کرده» او با صدای بلند پاسخ داد: «تا من هستم خیال مهندس بازرگان راحت است.» بعدها طباطبایی پیوند تشکیلاتی خود را با نهضت آزادی قطع کرد اما دوستی‏اش کمرنگ نشده و گعده‌های دوستانه به ‏راه بود.

رفراندوم را هرچه سریع‌تر برگزار کنید
وقتی مهدی بازرگان نخست‌وزیر دولت موقت شد، با هماهنگی امام (ره) و به جهت رفاقت دیرینه‌اش با مرحوم مهدی بازرگان، طباطبایی به وزارت کشور رفته و نخستین معاون سیاسی - اجتماعی وزارت کشور شد. ٣٦ساله بود که مسوولیت رفراندوم تاریخی «جمهوری‌اسلامی؛ آری یا نه» را در ١٢فروردین٥٨ برعهده گرفت و برگزار کرد. او پیش از برگزاری این رفراندوم تاریخی به‌همراه چندنفر از دست‌اندرکاران ستاد مرکزی رفراندوم حضور امام (ره) رسیدند تا از مشورت‌های امام (ره) بهره بگیرند. «به قم رفتم و اوضاع نامساعد را که منظور وزیر کشور-دکترصدر حاج سیدجوادی- بود برای ایشان شرح دادم و ضمنا گفتم آقا، حالا که دنیا، شما و رهبری شما و این انقلاب به این عظمت را پذیرفته و به رسمیت شناخته‏ است چه نیازی به رفراندوم داریم؟ من مطمئن هستم که اگر شما «جمهوری‌اسلامی» را به‌عنوان نظام سیاسی کشور اعلام کنید، هم مردم ما و هم مردم دنیا آن را خواهند پذیرفت. ایشان در جواب گفتند شما الان نمی‏فهمید. ٥٠سال دیگر خواهند گفت با سوءاستفاده از احساسات مردم، نظام موردنظر خود را بر مردم تحمیل کردند. نه، حتما باید رای‏گیری شود و دقیقا تعداد موافق و مخالف معین شود.»

 

تقریبا اواسط اسفندماه٥٧ بود که از قم با تلفن دکترصدر حاج سیدجوادی به‌همراه دکترحسن حبیبی به دیدن ایشان می‌روند و معاونت سیاسی- اجتماعی به طباطبایی و معاونت اداری- عمرانی به دکترحبیبی واگذار می‌شود و هردو در همان روز کار خود را شروع می‌کنند. بعد از سه، چهارروز به سبک انجمن اسلامی، ستاد برگزاری رفراندوم را در وزارت کشور تشکیل داده و از طریق حاج احمدآقا با روحانیون سرشناس مراکز تماس می‏گیرند تا در همه استان‌ها هماهنگی ایجاد شود و آیین‌نامه اجرایی رفراندوم تدوین و به دولت و به شورای انقلاب برای تصویب فرستاده می‌شود.

تدوین پیش‌‏نویس قانون‌اساسی
صادق طباطبایی با لحن طنز می‏نویسد «روزی با دکترحسن حبیبی در یکی از قهوه‏‌خانه‌های پاریس نشسته بودیم. من به او گفتم «شیخنا»، مثل اینکه رفته‌رفته قضیه جدی می‌شود، بوی الرحمن شاه بلند شده است و به‌زودی باید حلوایش را بپزیم! خب برای اداره کشور باید یک بحث جدی بشود و تدارکاتی باید فراهم کنیم، یک مرتبه غافلگیر نشویم. آقای حبیبی گفت مهم‌ترین چیزی که امام باید در فکرش باشد قانون‌اساسی حکومت آینده است.» طباطبایی و حبیبی با هم قرار می‎گذارند که با امام در این رابطه صحبت کنند. در وقتی دیگر، بعد از نماز مغرب و عشا، با امام در رابطه با این موضوع صحبت کرده و امام به حبیبی می‎گویند که «شما یک فکری بکنید. با دانش و اطلاعات حقوقی و نیز آگاهی که از قوانین کشورهای آزاد دارید، خودتان مطالبی که فکر می‌کنید، لازم است را تنظیم کنید.

 

آقای سلطانی هم هستند، اگر احتیاج به آرای فقهی دارید از ایشان استفاده کنید.» بعد دکترحبیبی پیش‌نویس قانون‌اساسی را آماده می‌کند و قبل از دادن این متن به امام، دکتر حبیبی به طباطبایی می‎گوید که من در رابطه با حقوق ملت در اسلام چیزی ندیدم. تصمیم می‌گیرند با پدر طباطبایی-آیت‌‏الله سلطانی- در این زمینه مشورت کنند. آیت‌‏الله سلطانی می‏‌گوید که شما وارد نیستید و در اسلام «حقوق الناس» یا همان حقوق ملت‌ها را داریم، با استفاده از این رهنمود، این موارد نیز اضافه می‌شود و این پیش‌نویس به امام داده می‌شود. بعد از آماده‌شدن این پیش‏نویس در سه نسخه تهیه می‌شود.  بعد از آن یک پیش‌نویس دومی بعد از رفراندوم جمهوری‌اسلامی- فروردین ١٣٥٨- یعنی زمانی که امام به قم عزیمت کردند، نوشته می‌شود. د

 

کترطباطبایی می‏‌نویسد: «چندروز قبل از برگزاری رای‏گیری در سفر به قم به احمدآقا گفتم مردم اطلاعات زیادی از قانون‌اساسی ندارند، به‌خصوص مطالب زیادی این طرف و آن طرف نقل می‌شود... قرار شد در سه‏، چهار برنامه زنده پیش‎نویس اولیه را برای مردم تشریح کنیم. حضور امام رسیدیم و این موضوع را مطرح کردیم، ایشان گفتند خیلی خوب است و توصیه کردند که با شورای انقلاب هماهنگ بشود. یک تذکر هم دادند که در بحث تلویزیونی عنوان کنید که جمهوری‌اسلامی با حکومت اسلامی فرق دارد.» بعدا طباطبایی ادامه می‌دهد «احمدآقا از قم با شورای انقلاب تماس گرفت. فردا صبح من به منزل دکتر شیبانی رفتم، جلسه تمام شده بود ولی چندنفری هنوز نشسته بودند؛ از جمله آقایان مهدوی‏کنی، خامنه‏ای، موسوی اردبیلی و دکترشیبانی. 

موضوع بحث و موافقت امام را مطرح کردم. از پیش‌نویس قانون‌اساسی که دست من بود نسخه‏ای هم به شورای انقلاب داده شده بود. آقای حبیبی به پیشنهاد امام دکترکاتوزیان و دکترمیناچی را جمع کرده بود تا با هماهنگی دولت و شورای انقلاب به بررسی مجدد پیش‏نویس پرداخته و مورد رسیدگی نهایی قرار دهند. وقتی این تعبیر را به کار بردم که می‌خواهیم قسمت‌هایی از قانون‌اساسی را به اطلاع مردم برسانیم، آیت‏الله مهدوی‏کنی رو کرد به حاضران و گفت: معلوم می‌شود که نسخه دیگری دست آقایان است که به ما نداده‏اند. من از این حالت نوعی دوگانگی را در دل ایشان نسبت به دولتمردان احساس کردم و خیلی رنجیده شدم. گفتم: خیر، این نسخه همان است که نمونه‏اش دست شماست، همان نسخه‏ای که امام هم تایید کردند و به آقایان مراجع، آقای گلپایگان، آقای نجفی و آقای منتظری دادیم و آنها هم نظراتشان را ‏داده‏اند.»

 خداحافظی طولانی
طباطبایی، نامزد ریاست‏جمهوری بود و پس از رای‌نیاوردن در انتخابات ریاست‌جمهوری، از فضای سیاسی ایران دور شد و دیگر کمتر کسی از او خبری داشت تا آنکه در گرماگرم جنگ ایران و عراق بار دیگر نام طباطبایی بر سر زبان‌ها افتاد. او در این مقطع در آلمان زندگی می‌کرد و چندبار به‌دلیل مشکلات ایران به درخواست دولت برای ایران اسلحه و ماسک‏های ضدشیمیایی تهیه کرده بود.

 

ولی در یک مورد خرید سلاح، حرف و حدیث‌های بسیاری درباره تعداد سلاح‌ها منتشر شد که مایه ناراحتی و دلخوری صادق طباطبایی شد، که بعد از انتشار اسناد فوق‏محرمانه از این اتهام تبرئه شد. اما این اتفاق چنان کام او را تلخ کرده بود که تا سال‌ها- سال٨٨ - در این‌باره علاقه‏ای به سخن‌گفتن نداشت. سکوت طباطبایی طولانی بود و کمتر در فضای سیاسی دیده می‌شد. اگر حرفی هم می‌زد بیشتر درباره امام موسی‌صدر و امام‌خمینی و انقلاب بود. صادق طباطبایی در تمامی این سال‌ها سکوت کرد تا آنکه در سال٨٨ او تلویحا از محسن رضایی حمایت کرد و درنهایت دبیر مجمع‌تشخیص‌مصلحت‌نظام طی حکمی، عضو بیت امام را به‌عنوان رییس ستاد ایرانیان خارج از کشور و عضو شورای برنامه‌ریزی راهبردی خود منصوب کرد. 

کاری برای آینده
طباطبایی از عمر سیاسی خود ناگفته‌های زیادی داشت. او می‏گفت: «هنوز آنقدر مطلب و تحلیل نانوشته و پاسخ‏های ناشنیده به ابهامات و سوالات دیگران در ذهن دارم که حالا‏حالاها می‎شود گفت و نوشت.» خاطراتی که بخش‌هایی از آن را در کتاب خاطراتش و بخش‌هایی را در گفت‌وگو با روزنامه‌ها و مجلات بیان کرده است؛ کتابی که تابه‌حال سه‌جلد از آن منتشر شده و با بازتاب‌ها و اظهارنظرهای موافق و مخالف و گاه نقدهایی درباره محافظه‏کاری نویسنده روبه‌رو شده است.

 

خودش درباره خاطراتش گفته‌ است: «انگیزه و محرک اصلی من در نگاشتن این خاطرات، مرحوم حاج‌احمد‌آقا بودند و امام هنوز در آن زمان زنده بودند. در گفت‌وگوهایی که با ایشان داشتم، می‌گفتم که درباره فلان موضوع به این صورت بوده و ما می‌دانیم و حاج‌احمدآقا می‌گفتند که خب شما این موضوع را اطلاع دارید و بروید بگویید. می‌گفتم همین‌طور که نمی‌شود گفت. ایشان می‌گفتند این خاطرات و مسایل را مکتوب کنید. بعضی از این مطالب را نوشتم و برخی را ننوشتم و برخی را هم که نوشتم به سرقت رفت!» برای همین در مقدمه کتاب می‏نویسد: «تا آنجایی که به‌خاطر دارم.» اما هنوز کسی نمی‌داند آیا «صادق طباطبایی» پیش از فوت، فرصت این را داشته که ابهامات را برطرف و دو جلد بعدی کتابش را آماده چاپ کند یا نه.

برگ‏هایی مهم از خاطرات طباطبایی
او در مجموعه خاطرات خود می‏نویسد: «در سفری که سال١٣٤٨ به‌مدت یک‌هفته به نجف رفته بودم، اواسط طرح بحث ولایت‌فقیه از سوی امام بود. پس از بازگشت به آلمان سمیناری داشتیم در شهر هانوفر که یک سمینار ایدئولوژیک بود. در آن سمینار دکترحبیبی هم آمده بودند. ایشان پرسید که حال آقا چطور بودند؟ گفتم پا توی یک کفش کرده‏اند که الاوبلا حکومت اسلامی! شوخی هم با کسی ندارند»؛ نکته‏ای مهم که طباطبایی، به نقل کلیت آن بسنده کرده که اگر این کلی‏گویی نبود، پاسخی مهم به ابهام خیلی از پرسشگران بود. یا نقل می‌کند دکترشریعتی فوت کرده بود و ماجرای «مراسم غریبانه شریعتی» را نقل می‌کند که پیام‏های تسلیت زیادی به‌سوی امام ارسال شده بود. امام متن تلگرافی را آماده کردند و در اختیار من و دکتر یزدی گذاشتند که پیام‏ها پاسخ داده شود

 

«از مجموع سخنان امام، من احساس می‌کردم ایشان نسبت به دکترشریعتی آن نظری که اکثر روحانیون غیرمبارز و رجعت‏گرا داشتند را نداشتند. برعکس یک‌عنایتی از طرف امام نسبت‌به دکترشریعتی احساس کردم. این همان موضعی است که شهیدبهشتی در مدرسه حقانی خطاب به طلاب و در پاسخ به اظهارات آقای مصباح‏یزدی بیان کرده بودند. این کلمه «فقد» {در متن تلگراف} برای ما کافی بود تا علیه آن گروه موسوم به «ولایتی‌ها» که علیه شریعتی جنجال راه می‏انداختند، موضع‏گیری کنیم.»


 اخبار سیاسی  - شرق 
 



رپورتاژ
انتخاب جراح بینی - بهترین جراح بینی
شناخت کلی از محصولات فلزی و انواع آن
جشن عروسی
همه چیز درباره جراحی زیبایی بینی
جراحی زیبایی سینه و پروتز
دوربین مداربسته دیجی همکار
آیا گنج یاب ها شبیه فلزیاب و طلایاب هستند؟ - شرکت فلزیاب تیوا
جدیدترین تجهیزات تالار
دوربین مداربسته
لیپوماتیک
چاپ کتاب در یک ماه با هزینه زیر یک میلیون تومان
پاسخ به 7 سوال رایج در مورد عصب کشی دندان
پذیرش مقاله در مجلات معتبر ISI و اسکوپوس
نقش دینگ در صنعت حمل و نقل
عوارض روغن خراطین
تاریخچه تغییر سرمربی در تیم استقلال تهران
زمان دقیق شرف الشمس در سال ۹۷ چه زمانی است؟
انجام پایان نامه
نمایندگی برندها در ایران
انجام پایان نامه

لینک های مفید
تور مسافرتی | خودرو | تور استانبول |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ


.: :.